ذبيح الله صفا
676
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
غزل و قطعه و رباعى و يك ساقىنامه بنام هفتجام ] نسخههاى متعدد موجود است و بطبع رسيده . وى بتركى هم ديوان قصيده و غزل با مثنوى ليلى و مجنون ، شاه و گدا ، بنگ و باده ( بنام شاه اسمعيل در 350 بيت ) و جز آن دارد . كتاب روضة الشهداى ملا حسين كاشفى را به زبان تركى ترجمه كرد و « حديقة السعداء » ناميد . وى رسالهيى بنام لطائف المعارف يا سفرنامهء روح دارد كه مناظرهييست ميان روح و عشق . رسالهيى بنظم و نثر باسم « رند و زاهد » پرداخته كه بسال 1275 ه ق در تهران چاپ شد . فضولى به عربى هم شعر مىگفت و ديوانى بدان زبان دارد . شعر فارسيش خواه مثنوى يا قصيده و غزل و جز آن ساده و روان ، در قصيده متوسط و در قطعه و غزل تواناترست ، بجز ستايش از بزرگان عهد خود منقبتهايى هم دارد و بعضى از قصيدهها و قطعههايش متضمن وعظ و اندرز است . ازوست : اگر عمرها مردم بدسرشت * بود همدم حوريان بهشت در آن محفل پرصفا روز و شب * ز جبريل خواند فنون ادب بر آن اعتقادم سرانجام كار * نگردد ازو جز بدى آشكار اگر سالها گوهر تابناك * فتد خوار و بىقدر بر روى خاك برآنم كه كمتر نشيند غبار * ز خاكش بر آيينهء اعتبار چو از خاك خيزد همان گوهرست * شهان را برازندهء افسرست * عشقت از دايرهء عقل برون كرد مرا * داخل سلسلهء اهل جنون كرد مرا در غم عشق بتان هيچكسى چون من نيست * نظرى كن كه غم عشق تو چون كرد مرا باميدى كه مگر طعنهزنان نشناسند * شادم از اشك كه آغشته به خون كرد مرا رسته بودم ز گرفتارى شيريندهنان * باز لعل تو مقيد بفسون كرد مرا كم نشد با لب شيرين تو جان كندن من * وه كه اين شيوه ز فرهاد فزون كرد مرا از ازل بود فضولى دل من در غم عشق * فلك آشفته بدينسان نه كنون كرد مرا * آمد صبا وز آن گل نورس خبر نداد * تسكين آتش دل و سوز جگر نداد